![]() |
![]() |
|
| Business, Management, Culture |
|
مطالب من را از این به بعد از طریق این وبلاگ جدید دنبال کنید. این هم مطلب مربوط به افتتاح وبلاگ جدید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 تیر1388ساعت 5:16 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
بیانیه ۲۴۰ نفر از اساتید، محققان و دانشجویان مقاطع عالی در محکومیت برخوردهای اخیر با اعتراضات مردمی
این را هم امضا کردم. در ضمن بد نیست درباره تاریخچه نحوه قرار گرفتن آزادی تجمعات مردمی در قانون اساسی ایران اطلاعاتی داشته باشیم. خیلی جالب است که در آن جلسه چه بحث هایی شد تا این قانون به این شکل در آمد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
ما نگرانیم
من هم امضا کردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
بالاخره تصمیم گرفتم به چه کسی رای بدهم. به وضوح تیم کروبی نزدیکترین موضع گیری را به خواسته های من و خیلی های دیگر مثل من دارد. او تنها کسی است که با قاطعیت از زندانی های سیاسی حرف زد، از رد صلاحیت ها حرف زد، از دانشجویان حمایت کرد، از پیوستن ایران به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان صحبت کرد و حتی حجاب اجباری را به چالش کشید. این در حالی است که میر حسین موسوی از نزدیک شدن به این خطوط قرمز همیشگی به مقدار زیادی پرهیز کرد. کروبی به صورت تیمی (آن هم با یک تیم قوی) آمد جلو در حالی که تمام کاندیداهای دیگر انفرادی عمل کردند. اما بسیاری از افرادی که خواسته های خود را نزدیکتر به کروبی می بینند تا میرحسین باز هم به میرحسین موسوی رای می دهند چرا که اعتقاد دارند تنها موسوی است که می تواند احمدی نژاد را شکست دهد و کروبی به اندازه کافی رای نخواهد آورد. این استدلال کاملاْ اشتباه است. در دور اول انتخابات تنها چیزی که مهم است این است که انتخابات به دور بعدی کشیده شود. برای این کار فرقی نمی کند به موسوی رای بدهیم یا کروبی. اما یک استدلال قوی تر برای رای دادن به موسوی حتی اگر کروبی بیشتر به مطالبات ما نزدیک است، این است که اگر تخلفی در رای گیری صورت گیرد و تفاوت میان رای واقعی کاندیداها اندک باشد، متخلفین می توانند کاندیدای مورد نظر خود را بالا بکشند. در حالی که اگر تفاوت میان کاندیداها زیاد باشد حتی با مقداری تخلف هم نمی توانند کاندیدای مورد نظر خود را بالا بکشند. پس همه برویم به موسوی رای بدهیم تا اختلاف او با احمدی نژاد تا جای ممکن بالا برود. این استدلال هم باز چندان من را قانع نمی کند چون باز هم بحث بر سر دور دوم رفتن یا نرفتن هست که به نظرم خیلی بعید می آید که حتی با تخلف آقای احمدی نژاد بتواند در دور اول برنده شود. به نظر من تلاش های اصلاح طلبان سراسر ایران و جهان تا کنون حضور میرحسین موسوی در دور دوم را قطعی ساخته است و حتی امکان پیروزی او در دور اول هم وجود دارد. بنابراین به نظر من حالا رقابت میان احمدی نژاد و کروبی است برای نفر دومی که به دور دوم می رود. از این رو است که می خواهم به کروبی رای بدهم. اگر کروبی به دور دوم نرسید در دور دوم به موسوی رای می دهم. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
هنوز نمی خواهم اعلام کنم از چه کاندیدایی حمایت می کنم اما از رای دادن خیلی زیاد حمایت می کنم! در این زمینه این فیلم زیبا را حتماْ ببینید. اما در اینجا می خواهم مطلبی را خطاب به بسیاری از کسانی که نمی خواهند رای بدهند یا شک دارند عرض کنم. اینطور که متوجه شده ام یکی از استدلال های آنها این است که اینها همه اش یکی بازی است و اینها همه هم دست یکدیگر هستند و دارند مردم ایران را گول می زنند و بازیگردان اصلی یک نفر است و شما ها که رای می دهید خیلی ساده هستید که این را نمی فهمید! با وجود اینکه بعد از مناظره تاریخی احمدی نژاد با موسوی در روز ۱۳ خرداد خیلی سخت است که کسی باور کند که اینها همه دستشان در یک کاسه است و احمدی نژاد با کسانی مثل خاتمی و رفسنجانی همدست است هنوز هم تعداد زیادی از تحریمی هایی که می بینم همین اعتقاد را دارند! البته اصرار روی یک تصمیم که قبلاْ گرفته شده یک خطای روانشناسی است که تحت عناوین مختلف مانند «تشدید تعهد» یا Escalation of Commitment زیاد مورد مطالعه قرار گرفته است. در کل خطاهای روانشناسی ذهن خيلی زيادند (فهرستی از آنها را اينجا ببينيد). اما من در اينجا می خواهم به خطای روانشناسی ديگری اشاره کنم که به نظر من زيربنای ديدگاه «تئوری توطئه» يا «همه اينها دستشان در يک کاسه است» می باشد. ذهن انسان خاصيت های جالبی دارد. دو دانشمندی که به خاطر کارهايشان در زمينه علم تصميم گيری جايزه نوبل اقتصاد را برنده شدند (کاهنمن و تورسکی) تعدادی از تکنيک های ميانبری را عنوان کردند که ذهن انسان ها عادت کرده است (تکامل پيدا کرده است) که برای تصميم گيری از آنها استفاده کند. اين تکنيک ها با وجود اينکه بيشتر وقت ها به درد انسان می خورند خيلی وقت ها هم باعث خطای سيستماتیک در تصميم گيری می شوند. مثلاً اين خطا که انسان فکر می کند اتفاقی که تصورش آسان تر است از اتفاقی که تصورش سخت تر است محتمل تر است. اين خيلی وقت ها درست است ولی در مواقعی که نيست انسان دچار اشتباه می شوند. یکی از عادت های ذهن این است که برای درک بهتر دنیای اطرافش دوست دارد از دسته بندی و ساده سازی استفاده کند. مثلاً وقتی در جنگل راه می رويم يک چيزهایی را در دسته گياه و يک چيزهایی را در دسته جانور قرار می دهیم تا فکر کردن درباره آنها برایمان راحت تر باشد. اما اگر طبقه بندی های ما نتوانند پيچيدگی های دنيا را به خوبی در خود بگنجانند دچار خطا می شويم. مثلاً اگر فرق بين قارچ سمی و قارچ سالم را ندانيم به راحتی ممکن است اشتباه کنيم. ذهن انسان يک خاصيت ديگر هم دارد که هميشه دوست دارد فکر کند که می فهمد. اين يکی از مکانيزم های دفاعی مغر است. از اين جهت در مواردی که پيچيدگی اوضاع زياد است و از درک او خارج است انسان با دسته بندی و ساده سازی بيش از حد خودش را فريب می دهد که فکر کند می داند چه خبر است. در واقع بدن انسان احتياج دارد که بداند چه اقدامی بايد بکند بنابراين خودش را وادار به نتيجه گيری می کند حتی وقتی اطلاعات کافی برای نتیجه گيری ندارد. به اين خطا ساده سازی بيش از حد يا Oversimplification و يا چيزهایی شبيه به خطای تک علت (Fallacy of the single cause) نيز می گويند. گراهام اليسون، استاد دانشگاه هاروارد یکی از افرادی است که سعی کرد نتيجه خطرناک ساده سازی بيش از حد را در تصمیم گيری های سياسی گوشزد کند. کتاب «عصاره تصمیم» او بسيار معروف شد و من در ادبيات رشته مديريت هم زياد می بينم که به آن ارجاع داده می شود. چند وقت پيش که آقای اليسون به ايران آمد همين موضوع را در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران هم عنوان کرد. من هم در آن جلسه حاضر بودم و احساس کردم تلويحاً می خواهد بگوید که «شما فکر می کنید آمريکا يک موجود است که درباره ايران تصميم می گيرد. در حالی که آنچه شما به نام آمريکا می شناسید شبکه پيچیده ای از انسان ها هستند که با هم بحث و اختلاف هم دارند و اينطور نيست که همه آنها با هم عليه شما توطئه کرده باشند». واقعيت هم اين است که کسانی که در ايران بيشترين ساده سازی را در زمينه آمريکا می کنند اکثراً کسانی هستند که کمترين اطلاعات را درباره نحوه تصميم گيری در آمريکا، و روابط پيچيده رئيس جمهور اين کشور با مشاوران و وزرايش، مجلس سنا، و کنگره دارند. چون اين پيچيدگی ها را درک نمی کنند طوری صحبت می کنند که انگار آمريکا يک نفر است. در زمينه انتخابات هم کسانی که فکر می کنند اينها همه اش بازی است و همه کانديداها دستشان در يک کاسه است و بازی گردان اصلی کسی ديگر است کسانی هستند که کمترین اطلاعات را درباره پيچیدگی روابط ميان احذاب مختلف، اختلافات و بحث های داخلی ميان مسئولان کشور، و ساختار قدرت و نفوذ در ايران دارند. اين افراد برای اينکه با وجود اين کمبود اطلاعات بتوانند احساس کنند که می دانند چه خبر است، تمام مسئولين تمام جناح ها را با يکديگر در يک دسته قرار می دهند و تحت عنوان «حکومت» می شناسند و طوری درباره اين موجود صحبت می کنند که انگار يک نفر است. اميدوارم اين بحث علمی کمکی به تصميم گيری دوستان باشد. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
امسال شور و شوق انتخابات بسیار بالا رفته است و بسیاری از کسانی که در گذشته رای نداده بودند نه تنها قصد رای دادن دارند بلکه به طور فعال تلاش می کنند تا دیگران را نیز به پای صندوق های رای بکشانند. من هم امسال حتما قصد رای دادن دارم. هنوز نمی دانم که از میان کروبی و موسوی به کدام رای می دهم. ولی به طور قطع به یکی از آنها رای خواهم داد. امروز این مطلب را خواندم از یک وبلاگ نویس دیگر که مانند من بین این دو کاندیدا مردد بوده اما حالا تصمیم خودش را گرفته. من با وجود اینکه به یکی از این دو تمایل بیشتری دارم، می خواهم تا بعد از اولین مناظره هر کدام صبر کنم تا تصمیم نهایی را بگیرم. در آن روز، یعنی ۱۳ خرداد به احتمال زیاد تصمیم خودم را می گیرم مگر آنکه اتفاق عجیبی بیافتد که در آن صورت تا ۱۷ خرداد که این دو با هم مناظره دارند صبر می کنم. سپس مطلبی درباره برخی از دلایل انتخابم خواهم نوشت. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
من واقعاْ نمی دانم چطور می خواهم برای این کار وقت پیدا کنم ولی با وجود مشغله های زیاد وبلاگی جدیدی راه اندازی کرده ام که حوزه بحث های آن بسیار گسترده تر از این وبلاگ است. ایده وبلاگ از اینجا شروع شد که واقعاْ حیفم آمد از اینکه این همه آدم سایت هایی مثل TED.com را نمی شناسند و از آن بهره نمی برند. یا حتی اگر بشناسند زبانشان قوی نیست و نمی توانند بهره ببرند. برای همین این وبلاگ را راه اندازی کردم. درباره اش اینجا بخوانید. علاوه بر این فهرستی از منابع ارزشمند دانش صوتی و ویدیویی نیز در وبلاگ «آینده بشر» نگهداری می کنم. یک خبر دیگر اینکه پسرعمه ام رامین با یکی از کارهای علمی اش خبرساز شده است که بهش افتخار می کنم! این روزها در دانشگاه ما هم بحث است که کم کم نویسندگان باید یاد بگیرند که در کنار متن علمی مقاله هایشانُ متنی هم به شیوه خبرنگاری بنویسند که کاربردهای عملی تحقیقاتشان بهتر در جامعه درک شود. سه خبر هم از کارهای علمی خودم. مقاله ای با استادم آنوپ مدهاک درباره ظهور شرکت های بزرگ بین المللی از کشورهای در حال توسعه سریع (مانند چین، هند، برزیل و...) نوشتیم که در کنفرانس ویژه انجمن مدیریت راهبردی ارائه شد. همچنین مقاله ای هم درباره مدل ایجاد ارزش در استراتژی برای کنفرانس انجمن علوم مدیریتی کانادا نوشته بودم که داوران آن را به عنوان بهترین مقاله دانشجویی در زمینه استراتژی انتخاب کرده اند و قرار است در تابستان در شهر آبشار نیاگارا آن را ارائه دهم. خبر سوم هم اینکه مقاله ای که در باره مفهوم کارآفرینی در ایران با همکاری دکتر سعید جعفری مقدم نوشته بودیم و در کنفرانسی در مالزی ارائه شده بود، تحت عنوان «کارآفرینی اسلام پسند: مورد ایران» در اینجا به صورت دعوت شده چاپ شده است. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 فروردین1388ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
دکتر جروم کاتز (Jerome Katz) از جمله تاريخ نگاران و مستندسازان رشد رشته علمی کارآفرينی بوده است. وی در اين مقاله تاريخچه آموزش کارآفرينی در آمريکا را روايت می کند. وی همراه با جمعی از اساتيد بزرگ رشته کارآفرينی مقاله ای ديگر درباره وضعيت آموزش در سطح دکترای کارآفرينی نيز نوشته اند. آقای دکتر کاتز همچنين فهرستی از دانشگاه های ارائه دهنده دکترای کارآفرينی نگهداری می کند. علاوه بر اين فهرستی از مقالات و کتاب های مهم در علم کارآفرينی (برای دانشجويان دکترای اين رشته) نيز تهيه کرده است که البته از 1997 تا کنون به روز نشده و به نظر کمی ناقص می آيد. اما به هر حال برای شناختن برخی از مهم ترين کارهای کلاسيک مفيد است. اما آقای دکتر اسکات شين (Scott Shane) یکی دیگر از اساتید خیلی مهم رشته کارآفرینی است که فهرستی از مقالات و قسمت هایی از کتاب های مهم این رشته را تهیه کرده است که مقداری به روز تر از فهرست قبلی است. دکتر شین این مقاله ها را در یک دوره فشرده یک هفته ای برای تربیت اساتید رشته کارآفرینی درس می دهد (هر روز هشت مقاله). به دانشگاه هایی که در ایران رشته کارآفرینی راه اندازی کرده اند و یا مایل به راه اندازی آن هستند پیشنهاد می کنم این مقالات را برای اساتید خود تهیه کنند و حتی از دکتر شین دعوت کنند تا دوره اش را در ایران اجرا کند. در آخر هم برای معرفی مقاله های فارسی به یک سری فایل که اخیراْ در میان همکلاسی های دوره کارآفرینی ام می چرخد اشاره می کنم. این فایل ها در سایت شرکت مشاور مهندس محمود صانعی پور، رئیس کمیته علم و فناوری دبیرخانه مجمع تشخیص مصحلت نظام قرار داده شده اند. البته لازم به اشاره است که سایت دکتر احمدپور همچنان بهترین و پرمحتواترین منبع برای مطالب فارسی در زمینه کارآفرینی است. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 اسفند1387ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
از دوستانی که در دو پست قبلی نظر دادند و به پربار شدن بحث کمک کردند ممنونم. با مروری بر نظرات دوستان چند مسئله مختلف به نظر رسیده ک به طور همزمان در نظرات دوستان مورد بحث قرار می گرفت. شاید جدا کردن آنها مناسب باشد. تعریف علم چیست؟ بعضی از بحث ها به دلیل این است که تعاریف متفاوتی از علم داریم. به عنوان مثال به این تعریف آقای مجاهدی دقت کنید: « علم عبارت است از انکشاف واقعیتی که وجود و جریان کلی آن بی نیاز از من و عوامل درک انسانی (حس، خیال، عقل) بوده باشد که با آن ارتباط برقرار نموده است. در عین حال قضیه و مساله ای را که از این نوع انکشاف حکایت کند قضیه علمی گویند. هر نظریه که با هیچ پیشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غیر علمی است. » در این تعریف به وضوح یک دیدگاه objectivist و falsificationist وجود دارد که هر دوی این فسلفه ها بسیار مورد بحث قرار گرفته و منتقدان بسیاری دارد. پاپر که مخترع معیار ابطال ناپذیری است، از کار نظریه پردازانی ناراحت بود که حرف هایشان به نظر علمی می آمد ولی هیچ راهی برای اثبات اشتباه بودن آنها وجود نداشت. مثلاْ وقتی فروید می گفت فلان رفتار ناشی از عقده های روانی دوران بچگی است، هیچ راهی ارائه نمی داد که کسی این گفته را مورد آزمایش قرار دهد. در واقع هیچ راهی وجود نداشت که آن انسان را به عقب برگردانیم و دوران بچگی اش را تغییر دهیم و ببینیم که آیا فرقی می کند یا خیر. با این وجود خیلی ها هم این معیار ابطال ناپذیری را مورد انتقاد قرار داده اند. به عنوان مثال نیوتون و شاگردانش اگر قرار بود هر چیزی که به نظرشان ابطال شده می آمد را رها کنند امروزه بسیاری از علمی که آنها تولید کرده اند را نمی داشتیم. در واقع به گفته لاکاتوس، علم معمولاْ در حالت ابطال شده به دنیا می آید چون با معیارهای پارادایم قبلی ابطال یا عدم ابطال آن بررسی می شود. همچنین فیلسوفان جهان به هیچ وجه توافق ندارند که چیزی به نام «واقعیت بی نیاز از من و عوامل درک انسانی» وجود دارد. یکی از دلایل جالب بودن فیلم سینمایی ماتریکس برای مردم همین است که عدم اعتبار این ادعا را نشان می دهد. اینکه چنین جهان مستقل از درک وجود دارد را هنوز کسی اثبات نکرده و اگر وجود داشته باشد کسی نشان نداده که انسان ها با درک انسانی خود چگونه می توانند درباره آن چیزی بدانند. در فیلم ماتریکس شخصیت «نیو» قبل از اینکه قرص قرمز با بخورد چه راهی داشت بداند که جهانی که او درک می کند واقعی نیست و جهان واقعی مستقل از درک او وجود دارد. و اگر هم می دانست چگونه می توانست درباره آن جهان واقعی دانش به دست بیاورد؟ اتفاقا در علوم انسانی و اجتماعی خیلی بیشتر از علوم پایه و مهندسی دیدگاه Subjectivist در مقابل دیدگاه Objectivist طرفدار دارد. به هر حال این بحث ها هنوز ادامه دارد و هیچ تعریف مشخص و مورد قبولی از علم وجود ندارد. تعریف کارآفرینی چیست؟ برخی از بحث و جدال ها مربوط به تعاریف متفاوت از کارآفرینی است. متأسفانه تعریف مشخصی برای کارآفرینی هم وجود ندارد. برای نشان دادن پیچیدگی های آن، من قبلاْ این تعریف را از کارآفرینی ارائه داده بودم: کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل به وجود آوردن ارزشی نوین است. مفاهیم «نو» و «ارزش» البته نسبی و مبهم هستند. منظور از ایجاد ارزش هم معمولاْ (ولی نه همیشه) ایجاد ارزش اقتصادی یا همان ثروت است. کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل تحمل ریسک است. که «ریسک» هم مفهومی نسبی و مبهم است. برای رخ دادن پدیده کارآفرینی لازم است فرصتی پدید بیاید و معمولاْ (ولی نه همیشه) شخص یا اشخاصی لازم است آن فرصت را تشخیص دهند و شخص یا اشخاصی لازم است از آن بهرهبرداری کنند. البته «فرصت» مفهومی نسبی و مبهم است. کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل به وجود آمدن سازمانی جدید است که این سازمان معمولاْ (ولی نه همیشه) ارزش افزا است (معمولاْ ولی نه همیشه درآمدزا است). برای بهره برداری از فرصت معمولاْ (ولی نه همیشه) باید منابع لازم گردآوری شوند. این تعریف و تمام این «مبهم و نسبی» ها و «معمولاْ ولی نه همیشه» ها را به طور کامل در ضمیمه این فایل بررسی کرده ام. همچنین در این فایل بحث کرده ام که چطور تعریف کارآفرینی همچنان مورد بحث است و یکی از تعاریف اخیری که زیاد مورد استقبال قرار گرفته است در سال ۲۰۰۰ ارائه شد و حول مفهوم «فرصت» بنا شده است. البته همانطور که می توانید در این مقاله بخوانید، مفهوم فرصت هم ۹ سال بعد از این تعریف همچنان دچار ابهام های زیادی است. چیزی که می خواهم بگویم این است که تعریف کارآفرینی با پیچیدگی های بسیاری همراه است. ممکن است در خیلی سخنرانی ها و نوشته ها ببینید که نویسنده ها و سخنرانان طوری صحبت می کنند که گویا تعریف کارآفرینی و تفاوت آن با مدیریت معمولی یا ستنی کاملاْ روشن است. اما واقعیت این است که در مقالات علمی که تعاریف مورد موشکافی قرار می گیرند، توافقی روی تعریفی از کارآفرینی وجود ندارد. کارآفرین زاده می شود یا تربیت می شود؟ آیا در دانشگاه می توان کارآفرین شد؟ این بحث ها هم همواره مورد بحث بوده و هست. امروزه دیگر تقریباْ هیچ کس قبول ندارد که کارآفرینی به هیچ وجه قابل یادگیری نباشد. اما اینکه چگونه یاد گرفته می شود بحث مهمی است. خیلی دانشگاه ها رویکرد «آموزش درباره کارآفرینی» داشته اند و نه «آموزش برای کارآفرینی» و در نتیجه زیاد هم تربیت کارآفرین را هدف قرار نداده اند (فرق بین این دو نوع آموزش را هم در این فایل بررسی کرده بودم). با این وجود مواردی هم داشته ایم و داریم که دانشگاه ها در تربیت کارآفرین موفق بوده اند. مثلاْ در این مقاله داستان دانشگاه سوینبورن استرالیا را می خوانیم که جزو اولین دانشگاه هایی بود که دوره کارشناسی ارشد کارآفرینی راه انداخت و از همان ابتدا با الگوی «آموزش برای کارآفرینی» جلو رفت و تا به حال هم کارآفرینان زیادی تربیت کرده است. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
در نظرهای پست قبلی بحث خوبی شکل گرفت که به موضوع رابطه علم و عمل در کارآفرینی رسید. تقریباْ همه قبول دارند که خوب است در عمل، از علم استفاده بشود. اینکه آیا چیزی به اسم «علم کارآفرینی» وجود دارد هم قابل بحث است ولی تقریباْ توافق روی آن وجود دارد و در این فایل درباره اش بحث کرده ام. اما در این پست می خواهم درباره موضوعی دیگر صحبت کنم که نه تنها مورد اختلاف است بلکه مورد سوء تفاهم هم هست: با فرض اینکه چیزی به اسم «علم» مدیریت و کارآفرینی وجود دارد، این علم چقدر در عمل به درد می خورد؟ متأسفانه پاسخی که می خواهم پیشنهاد بدهم زیاد خوشحال کننده نیست. خیلی از بحث ها را ناشی از این سوء تفاهم می دانم که منظور از علم برای افراد فرق دارد. کسانی که با ادبیات علمی دقیقاْ آشنا نیستند بیشتر فکر می کنند که احتمالاْ در عمل به درد می خورد و کسانی که دقیق تر با ادبیات علمی آشنا هستند بیشتر متوجه می شوند که بسیاری از مطالب آن در سطحی مجرد و نه چندان کاربردی است. با این حال اینطور هم نیست که علم مدیریت و کارآفرینی در عمل هیچ فایده ای نداشته باشد. در مورد کارآفرینی می توانیم ببینیم ادبیات علمی آن به چه موضوعاتی می پردازد. سپس شما قضاوت کنید که چه مقدارش در عمل به درد می خورد. بعد از تحقیقات مکللند و انتشار کتاب The Achieving Society مقالات و کتاب های بسیار زیادی به بررسی ویژگی های شخصیتی کارآفرینان پرداختند. این خط تحقیق بعد از گذشت بیش از دو دهه به هیچ نتیجه ای نرسیده است و تقریباْ کنار گذاشته شده است. ادبیات مربوط به شناخت کارآفرینی (Entrepreneurial Cognition) که به نوعی ادامه این خط محسوب می شود هم هنوز نتیجه خاصی نداشته و هیچ کاربرد درست و حسابی پیدا نکرده است. بسیاری از ادبیات کارفرینی هم نزدیک به رشته اقتصاد است. محققین در این زمینه به بررسی کارکرد کارآفرین در بازار می پردازند. برخی می گویند (مانند Kirzner) نقش کارآفرین این است که جاهایی که اطلاعات خوب جریان ندارد را پیدا می کند و با کارآفرینی باعث تخصیص بهتر منابع می شود و بازار را به سمت تعادل می برد. برخی دیگر می گویند (مانند Schumpeter) که کارآفرین تعادل بازار را نه تنها درست نمی کند بلکه به هم می زند (تخریب خلاق) چرا که نوآوری می کند و تخصیص های جدید برای منابع امکانپذیر می شود. برخی دیگر می گویند (مانند Knight) که نقش کارآفرین در پیشبینی و قضاوت درباره آینده و ریسک کردن است. حالا به نظر شما همه این ادبیات به چه درد یک کارآفرین در عمل می خورد؟ در شاخه های مختلف مدیریت هم وضع چندان بهتر نیست. در اینجا فقط دو تا مقاله معرفی می کنم و بحث بیشتر را برای پست های بعدی می گذارم. کسانی که خیلی اعتقاد دارند «علم» مدیریت و کارآفرینی واقعاْ خیلی زیاد در عمل کاربرد دارد باید حتماْ این دو مقاله را بخوانند: گشال (۲۰۰۵) - نظریه های بد مدیریت، فعالیت های خوب مدیریت را خراب می کنند. این آخرین مقاله ای است که از استاد بزرگ مدیریت سومانترا گشال (Sumantra Ghoshal) چاپ شد و در واقع بعد از مرگ وی به چاپ رسید و در جلسه سالیانه آکادمی مدیریت آمریکا قرائت شد. نومبر (۲۰۰۴) - هفت دلیل برای اینکه بازاریابان بهتر است به ادبیات علمی بازاریابی توجه نکنند. با وجود اینکه درباره بازاریابی است بسیاری از استدلال های آن درباره سایر شاخه های مدیریت هم صادق است. هر دو مقاله فوق را استاد های من در اینجا توصیه کرده اند. شاید در پست های بعدی به نوشته های این مقاله ها بیشتر بپردازم. این ویژگی کار علمی است که خیلی وقت ها به نتیجه نمی رسد یا نصفه نیمه به نتیجه می رسد. به خصوص در علوم انسانی و اجتماعی هیچ چیز صد در صد دانسته نمی شوند. خیلی از محققین با یکدیگر توافق ندارند. خیلی از نظریه ها پیشبینی های متناقض دارند. خیلی از تحقیقات توصیفی است و فقط برای درک بهتر یک پدیده است و هیچ پیشنهاد عملی به همراه ندارد. خیلی از تحقیقات در سطحی مجرد (Abstract) است و از دنیای واقعی فاصله دارد. خیلی از ادبیات علمی هم درباره خودش است. یعنی علم درباره علم است مثلاْ ادبیات روش تحقیق یا ادبیات مربوط به چگونگی نظریه پردازی که باز هم زیاد کاربرد عملی ندارد. منتظر نظرهای شما هستم. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 بهمن1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
با وجود اینکه با ورود به رشته مدیریت استراتژیک کمی از علم کارآفرینی فاصله گرفتم، اما این فاصله زیاد هم نیست. ترم گذشته یک درس اختیاری در زمینه کارآفرینی با استاد Eileen Fischer برداشتم که عضو هیأت تحريريه دو ژورنال برتر رشته کارآفرينی است: Journal of Business Venturing و Entrepreneurship Theory & Practice . مطالب زیادی از او یاد گرفتم و درس او باعث شد تا بیشتر با آخرین کارهای علمی در زمینه کارآفرینی آشنا شوم. رشته کارآفرینی روز به روز ارتباطش با رشته مدیریت استراتژیک بیشتر می شود. این موضوع به خصوص در مقالات ژورنال جوان اما معتبر Strategic Entrepreneurship Journal به چشم می خورد. مبحث «کارآفرینی راهبردی» به طور خلاصه به این معنا است که شرکت ها به طور همزمان به دنبال مزیت رقابتی و فرصت یابی هستند. «مزیت رقابتی» یا Competitive Advantage موضوع اصلی مدیریت راهبردی و فرصت یا Opportunity موضوع اصلی کارآفرینی است. آیرلند، هیت و سیرمون اولین مدل جامع کارآفرینی راهبردی را در سال ۲۰۰۳ در این مقاله ارئه داده اند. خودم هم در حال کار روی مقاله ای هستم که به نقش مشتری در ارزش آفرینی و کارآفرینی می پردازد. خلاصه اینکه علاقه ام به کارآفرینی و مطالعه در این زمینه را همچنان حفظ کرده ام. اخبار کارآفرینی ایران را نیز دوست دارم دنبال کنم. در این زمینه هم وبلاگ یکی دیگر از دوستان را می خواهم معرفی کنم که در زمینه کارآفرینی و به خصوص کارآفرینی اینترنتی جزو نخبگان ایران هستند: iKarafarini - کارآفرینی و خلق درآمد و ارزش در اینترنت - وبلاگ سید روح الله احمدی در این وبلاگ حتماْ بحث داغ مربوط به کارآفرین خلاف کار ایرانی را ببینید و شما هم نظر خودتان را درباره اش بنویسید. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
چند روز پیش در دانشگاهمان مناظره ای برگزار شد که جمع وسیعی از دانشجویان را جذب سالن آمفی تئاتر کرد. موضوع مناظره این بود: آیا خدا وجود دارد؟ بحث کنندگان هر دو بسیار بسیار قوی بودند. در سمت موافق، دکتر ویلیام لین کرگ (William Lane Craig) و در سمت مخالف دکتر رونالد دسوزا (Ronald de Sousa) بحث می کردند. من خیلی خوشحال بودم که دکتر کرگ را از نزدیک دیدم و با وی صحبت کردم چون قبلاْ برخی کارهایش را مطالعه کرده بودم. دکتر دسوزا را از قبل نمی شناختم ولی او هم واقعاْ بحث خوبی ارائه داد. این جلسه من را یاد جلسات مناظره سیاسی می انداخت که در دانشگاه تهران برگزار می شد. جو بسیار پر جنب و جوش بود و هر وقت یکی از دو طرف دلیل محکمی ارائه می دادند طرفدارانش سوت و کف می زدند. برایم جالب بود که این بحث وجود خدا اینقدر برای جوانان کانادایی جذاب است. در محافل مختلف در میان ایرانیان هم این سوال همواره جزو سوالات مهم و بنیادی بوده و هست. دربحث های مختلف درباره دین و مذهب و در کتاب های دبیرستانمان به این مبحث پرداخته می شود. ابو علی سینا از معروف ترین دانشمندانی است که به این سوال پرداخته است و به عنوان مخترع برهان هستی شناسانه وجود خدا مشهور است. به نظرم یکی از دلایلی که این سوال برای همه جالب است، این است که به نظر خیلی بنیادی می آید. پاسخی که به آن می دهیم خیلی در زندگی مان تعیین کننده است. اما آیا سوالی بنیادی تر وجود ندارد؟ به گفته دنيس ترنر (Denys Turner) که یکی دیگر از فیلسوفان مدرن طرفدار وجود خدا است، بنیادی ترین سوال این است که چه سوالی را باید پرسید؟ این موضوع همیشه فکر من را مشغول می کند. واقعاْ چه سوالی را باید پرسید؟! از کجا باید شروع کرد؟ در محافل علمی معمولاْ یک سوال هست که از «آیا خدا وجود دارد؟» بنیادی تر محسوب می شود و آن اینکه «دانستن یعنی چه؟» به چه چیزی می توانیم بگوییم دانش؟ از کجا بفهمیم که پاسخ سوالی را یافته ایم؟ این سوال ها بسیار مهم و بنیادی هستند. بنیادی تر از خیلی سوالات دیگر. بنابراین طبیعی است که یک محقق علمی باید وقتی روی آنها صرف کند. این کار معمولاْ تحت عنوان فلسفه علم انجام می شود. یکی از جالب ترین موضوعاتی که در این دوره دکترا در کلاس هایمان پوشش بسیار داده می شود، بحث فسلفه علم است. من قبلاْ آشنایی کمی با آن داشتم ولی در ترم گذشته اطلاعات بسیار زیادی به دست آوردم و مطالب بسیار جالبی خواندم. یاد گرفتن درباره نظریات Popper، Kuhn, Lakatos و روش هاي فکری Positivism, Interpretivism, Empiricist, Pragmatist و... بسیار آموزنده بود. مثلاْ خواندن این مطلب از پاپر برایم خیلی جالب بود. البته این بحث ها آنقدر پیچیده و فلسفی است که هنوز هم علامت سوال برایم زیاد باقی مانده. در این زمینه ها پیدا کردن مطالب فارسی به خصوص روی اینترنت دشوار است. یکی از دوستان که همواره در بحث های فسلفی استاد بنده بوده اند برای پر کردن این خلأ زحمت زیادی کشیده اند. وبلاگ اندیشه پارسی یک منبع بسیار پر محتوا درباره فلسفه علم به زبان فارسی است که حتماْ مطالعه مطالب با کیفیت آن را پیشنهاد می کنم: گمانم مطالب این وبلاگ واقعاْ در سطح کتابی درخور چاپ باشد. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
اینترنت اخیراْ در زمینه فراهم سازی روش های نوین برای بهره برداری از خرد جمعی حسابی گل کرده است. این موضوع که تحت عنوان کلی Social Computing یا رایانش اجتماعی شناخته می شود، تبدیل به یکی از بحث های داغ میان علاقه مندان به فناوری اطلاعات و ارتباطات شده است. در محافل مربوط به مدیریت و کسب و کار هم بحث است که تا چه اندازه این فناوری در سازمان ها قابل کاربرد است. به نظر من و همکارانم که مقاله زیر را تهیه کردیم، رایانش اجتماعی را می توان به شکل رویکردی جدید و متفاوت به مدیریت دانش دید. این مقاله ابتدا در فصلنامه مدیریت اطلاعات به چاپ رسید و قرار است در گزارش کامپیوتر هم به چاپ مجدد برسد: رایانش اجتماعی در سازمان: رویکردی نوین در مدیریت دانش (کیهانی، صابری، مرادی، و صراف زاده ۱۳۸۶) از اینکه عبارت «رایانش اجتماعی» را برای ترجمه Social Computing پیدا کردم خیلی خوشحالم! خیلی وقت ها معادل به این خوبی پیدا نمی شود. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 5:1 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
یکی از دوستان نکته جالبی را یادآور شدند که دقیقاْ دو سال پیش در ۶ بهمن ۱۳۸۵ من مطلبی درباره برنامه های آینده ام نوشته بودم و جالب است که دقیقاْ در ۶ بهمن ۱۳۸۷ افکار مشابهی در ذهن می پرورانم. در مطلبی که سال ۸۵ نوشته بودم دقیقاْ برای دو سال آینده ام برنامه ریزی کرده بودم. بنابراین جالب است که دقیقاْ امروز که این دو سال تمام شده نگاهی به آن مطلب بیاندازم و واقعیت این دو سال را با اهداف آن زمان مقایسه کنم. پنج هدف در آن زمان تعیین کرده بودم که در ادامه هر کدام را جداگانه بررسی می کنم. سپس دوباره برای آینده برنامه ریزی می کنم. خواندن تمام کتاب های پیتر دراکر (نتیجه: تغییر هدف) چند تا از کتاب هایش را خواندم. فقط یکی را کامل خواندم و بقیه را به صورت گلچین. چیزی طول نکشید که فهمیدم اصولاْ این هدف اشتباه بوده چون به غیر از کتاب های دراکر هم خیلی کتاب های مهمی برای خواندن وجود دارد. خود دراکر هم در مصاحبه ای در اواخر عمرش گفته بود که فقط کارهای اولی اش به نظرش مهم بوده. به هر حال از دراکر خیلی چیزها یاد گرفتم که بیش از همه، هنر نویسندگی بود. با وجود اینکه دراکر دانش بسیار زیادی داشت هرگز تحقیقات او از روش های نظام مند علمی استفاده نکرد و بیشتر مخاطب عام را هدف قرار می داد تا محققین. بنابراین نوشته های او عموماْ در دانشگاه ها تدریس نمی شود. این حیف است که نویسنده های خوب، علمی نمی نویسند و نویسنده های علمی، خوب نمی نویسند. به ندرت افرادی مثل هنری مینتزبرگ (که در چند کیلومتری اینجا در دانشگاه مکگیل درس می دهد) پیدا می شوند که هم نویسنده های خوبی هستند و هم محققین خوبی. نوشتن حداقل پنچ مقاله ISI (نتیجه: تغییر هدف) راستش در آن زمان دقیقاْ نمی دانستم مقاله ISI یعنی چی. یک فهرست از ژورنال های علمی پژوهشی هست که معتبر شناخته می شوند و چاپ مقاله در آنها در سیستم ارتقای شغلی اساتید در ایران ارزش بالایی دارد. به این راحتی نمی شه در دو سال پنج تا از اینها نوشت، به خصوص در رشته ما. با این وجود لیست این ژرونال ها خیلی بلند بالا است و اگر کار تحقیقاتی معقولی انجام داده باشید بالاخره جایی می توانید برای چاپ آن پیدا کنید. اما از وقتی که آمده ام اینجا متوجه شده ام که اصلاْ معیار ISI بودن برایشان مهم نیست چون آن لیست خیلی بلند است و هر کسی می تواند در آن چاپ کند. اینجا فقط ۴-۵ تا ژورنال خیلی معتبر (به آنها ژورنال A هم می گویند) در هر زمینه ای هست که همه آنها را هدف قرار می دهند. مثل Administrative Science Quarterly, Academy of Management Journal, Academy of Management Review در زمینه مدیریت. بیشتر اساتید دانشگاه جهان حتی یک مقاله هم در این ژورنال ها ندارند. اگر یک نفر فقط یک مقاله در یکی از اینها داشته باشد می تواند در دانشگاه های خوب جهان به عنوان استاد مشغول به کار شود. اینجا اگر کسی حتی ۱۰ مقاله ISI هم داشته باشد در صورتی که هیچ کدام در ژورنال های درجه یک نباشد برایش زیاد موفقیت محسوب نمی شود. بنابراین هدف ۵ مقاله ISI هم اشتباه بود. هم برای اینکه عدد ۵ زیاد است و هم برای اینکه استاندارد ISI پایین است. اگر در ۳-۴ سال آینده بتوانم یک مقاله در یک ژورنال درجه یک چاپ کنم خوب است. نوشتن حداقل یک کتاب به زبان فارسی (نتیجه: موفقیت نیمه کاره) این کار را تقریباْ انجام دادم! با همکاری دکتر نرگس ایمانی پور در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران یک درس الکترونیکی در زمینه تصمیم گیری تهیه کردیم که متن آن برای تبدیل به کتاب کاملاْ مناسب است. حیف که ماجراهای آمدنم به کانادا اجازه نداد این پروژه را در همان ایران تمام کنم. اما فکر کنم به هر حال این کتاب به زودی تکمیل و آماده چاپ گردد. مطالب آن پایه های علم ریاضی تصمیم گیری و علم رفتاری تصمیم گیری را پوشش می دهد و مشابه آن به زبان فارسی موجود نیست. سی عدد بارفیکس پشت سر هم (نتیجه: شکست) باز هم نشد. بهانه ام این است که ماجراهای آمدنم به کانادا و فشار برای تمام کردن موفقیت آمیز کارشناسی ارشد در اسرع وقت فرصت کافی برای ورزش کردن برایم باقی نگذاشت. البته هر از گاهی در زمین بستکتبال دانشکده مدیریت برای خودم بازی می کردم ولی باید بیشتر از این ورزش می کردم. حالا اینجا دانشگاه یورک امکانات ورزشی مناسبی دارد که شروع به استفاده از آنها کرده ام. امیدوارم این بار بتوانم ورزش را با وجود مشغله های دیگر ادامه بدهم. راه اندازی یک کسب و کار خانگی کوچک (نتیجه: موفقیت با اندکی تغییر هدف) بعد از دو دو تا چهارتا کردن های بسیار به این نتیجه رسیدم که یکی از مدل های کسب و کار مورد نظرم را بهتر است به شکل یک قرارداد یکباره انجام بدهم و نه اینکه کسب و کاری دائمی برای آن راه بیاندازم. این کار را انجام دادم و موفقیت آمیز هم بود و بخش از پول لازم برای سفر به کانادا از این راه تهیه شد. در اینجا هم شاید در آینده دوباره به راه اندازی کسب و کار فکر کنم اما در حال حاضر همین که به این موضوع فکر نمی کنم برای تمرکزم روی درس مفید است.
برنامه های آینده خب حالا وقت خوبی است که دوباره برای دو سال دیگر چند تا هدف بگذارم: ۱. خواندن، خواندن، و خواندن می خواهم از کتابخانه عالی این دانشگاه و تمام خواندنی هایی که در دسترسم هست استفاده کنم و هم بر ادبیات رشته ام تا جای ممکن مسلط شوم و هم آثار مهم ترین متفکرین جهان مانند فروید، ویتگنشتاین، وبر، مارکس، و... را مطالعه کنم. مطمئنم که به همه چیز نمی رسم چون وقت و توجهم محدود است ولی سعی می کنم. ۲. یادگیری روش تحقیق انواع روش های تحقیق کیفی و کمی را می خواهم یاد بگیرم و بر آنها مسلط شوم. دانشکده ما و به خصوص گروه بازاریابی آن در زمینه روش های کیفی شهرت جهانی دارد و استادان خوبی در این زمینه داریم . اما در روش های کمی دانشکده مان کمی ضعیف است و باید با مطالعه جداگانه و شاید گرفتن واحدهایی از دانشگاه های دیگر جبران کنم. ۳. درک اینکه دنیا دست کیه!؟ می خواهم سر در بیاورم که دنیا دست کیه؟! افراد قدرتمند و با نفوذ دنیا چه کسانی هستند؟ افکار عمومی در کشورهای مختلف جهانی چگونه است؟ مردم کشورهای مختلف چه فرهنگی دارند و چگونه زندگی می کنند؟ اقتصادهای مختلف چه وضعیتی دارند و چگونه در کنار هم اقتصاد جهانی را تشکیل می دهند؟ ریشه مشکلات اصلی جهان فعلی به کجا برمی گردد؟ چرا هنوز جنگ در جهان وجود دارد؟ چرا ادیان مختلف با هم دعوا دارند؟ چرا دموکراسی و کاپیتالیسم خوب کار نمی کنند ولی گزینه های دیگر هم خوب کار نمی کنند؟ البته مسلماْ درک این چیزها بیشتر از دو سال طول می کشد! ۴. گسترش شبکه اجتماعی دوست دارم با افراد زیادی اینجا آشنا شوم و از آنها یاد بگیرم. خوبی شهر تورنتو این است که مردم از همه جای جهان اینجا هستند. همین چند روز پیش با دختری از زیمبابوه درباره نظر مردم کشورش درباره احمدی نژاد صحبت می کردیم. هنگامی که درباره تجربه ایران با مفهوم کارآفرینی صحبت می کردم یکی از دوستان چینی می گفت در چین هم اتفاقات مشابهی رخ داده است و یکی از دوستان کانادایی می گفت در سفرش به تانزانیا پدیده مشابهی دیده است. خلاصه اینکه تورنتو فرصت مناسبی است برای وصل شدن به جهان و قصد دارم از این فرصت استفاده کنم. خب برویم تا دو سال دیگر... نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
یکی از مهمترین مسائلی که نگرانش بودم این بود که من تازه وارد یک مملکت غریب شدم و شبکه اجتماعی گسترده ای اینجا ندارم. زیاد کسی را نمی شناسم و زیاد کسی من را نمی شناسد. هنوز هم نگران این موضوع هستم. ولی اخیراْ متوجه شدم که همین چیزی که از آن ترس داشتم تبدیل شده به یک فرصت بسیار عالی! دلیلش این است که ناگهان از یک شبکه گسترده خارج شده ام و از بسیاری از مشغله های بیرونی رها شده ام. دیگر مثل ایران نیست که لحظه به لحظه یا در جلسه بودیم یا پای تلفن. نداشتن شبکه اجتماعی، به علاوه نداشتن دغدغه کار و مسائل مالی، به علاوه اینکه هنوز خانواده تشکیل نداده ام، همگی باعث شده تا به دور از مشغله های بیرونی بتوانم روی درس تمرکز کنم. این تمرکز واقعاْ عالی است و احساس می کنم رشد علمی ام را تسریع کرده است. کم کم اینجا هم با افراد مختلف آشنا می شوم و شبکه ام گسترده تر می شود. در آینده مشغله های کاری هم خواهم داشت و احتمالاْ خانواده ای هم تشکیل خواهم داد. برایم یادآوری می شود که این فرصتی که هم اکنون برای تمرکز دارم بسیار نادر و کمیاب است. پس بهتر است تا جای ممکن از آن استفاده مفید ببرم.
مجموعه عکس هایی از دانشکده کسب و کار شولیک و محوطه دانشگاه یورک (پردیس کیل) در قالب دو فایل پاورپوینت تهیه کرده ام که در صورت علاقه مندی می توانید نگاهی بیاندازید. خودم هم در عکس ها هستم. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بالاخره تمام شد و اوباما (Barack Obama) موفق شد یک مبارزه انتخاباتی افسانه ای را با یک پیروزی تاریخی به پایان برساند. اوباما واقعاْ مردمی پیروز شد. بیش از هر کاندیدای دیگر از مردم عادی کمک های مالی کوچک دریافت کرد و بهتر از هر کاندیدای دیگر توانست از توان اینترنت و رایانش اجتماعی برای دلربایی استفاده کند. در این پست، مروری خواهیم داشت بر کلیپ های فیلمی که روی اینترنت پخش شدند و مردم لینک آنها را برای همدیگر فرستادند و در نهایت باعث برنده شدن اوباما شدند. کلیپ های مطرح شده در این پست ممکن است با اینترنت عادی در ایران به راحتی قابل مشاهده نباشند بنابراین پیشنهاد می کنم از نرم افزار اوربیت برای دانلود فیلم ها استفاده کنید. اگر فیلترینگ مزاحم شما است ابتدا این نرم افزار را دانلود کنید و هنگام مرور اینترنت روشن بگذارید. اگر این لینک فیلتر شده این هم لینک های دیگر برای دانلود این فیلتر شکن: اینجا، اینجا، و اینجا. اوباما خیلی زود شبکه مخصوصی برای مبارزه انتخاباتی اش در یوتوب (YouTube) ایجاد کرد. ویدیوهای این شکبه که توسط سازمان اتخباتی اوباما روی اینترنت گذاشته شدند بیشتر (خیلی بیشتر!) از ویدیوهای هر کاندیادی دیگری مورد مشاهده قرار گرفتند. مثلاْ ببینید اوباما چقدر خوب بسکتبال بازی می کند! اما جالب اینجا است که بعضی از تأثیرگذارترین ویدیوها از جای دیگری آمدند. سازمان انتخاباتی اوباما نقشی در آنها نداشت بلکه مردم خودشان آنها را ساختند. در ادامه فهرستی از ویدیوهایی که تاریخ را ساختند معرفی می کنیم: یکی از حملاتی که بر علیه اوباما صورت گرفت در رابطه با صحبت های ضد آمربکایی کشیش اوباما بود. فیلم صحبت های این کشیش همه جا پخش شد. جریان این بود که این کشیش همه اش از ظلم هایی که بر سیاهپوستان در آمریکا شده صحبت می کرد و بعضی جا ها خیلی جو گیر می شد و می گفت خدا آمریکا را لعنت کند. اوباما در پاسخ به اتهام اینکه چرا چنین کشیشی دارد پس از شنیدن سخنرانی «خدا آمریکا را لعنت کند» رسماْ اعلام کرد که کلیسایش را عوض می کند. اما در جوابی کاملاْ دندانشکن به کل این ماجرا اوباما یک سخنرانی کامل درباره مسئله نژاد ارائه داد که متنش را خودش نوشته بود. این سخنرانی آنچنان زیبا و تأثیرگذار بود که فیلم آن در اینترنت رکوردشکن شد و در دو روز اولی که در یوتوب بود بیش از دو میلیون بیننده داشت. اوباما سخنرانی های زیبای دیگری هم داشت که خیلی کمکش کردند و فیلم آنها زیاد روی اینترنت پخش شد. دو تا از پربیننده ترین آنها را می توانید اینجا و اینجا ببینید. این دومی به خصوص خیلی برایش مفید بود و به عنوان سخنرانی «بله ما می توانیم» (Yes We Can) معروف شد. این سخنرانی دل چند تن از خوانندگان و بازیگران معروف را برد به طوری که آنها تصمیم گرفتند یک فیلم اینترنتی کوچک با الهام از این سخنرانی بسازند. این فیلم تا الان بیش از ۱۲ میلیون بار در یوتوب مشاهده شده است و به نظر من یکی از مهم ترین مهره هایی بود که در نهایت به پیروزی اوباما انجامید. اصولاْ تعداد بازیگر ها و خواننده ها و مشاهیر هالیوود که از اوباما طرفداری کردند خیلی مهم بود. یک از قدرتمندترین و تأثيرگذارترين شخصيت های آمریکا خانم اوپرا وینفری است. اعلام طرفداری اوپرا از اوباما خیلی وزنه سنگینی به نفع او بود. جورج کلونی هم خیلی از اوباما طرفداری کرد و خیلی کمک مالی برایش تهیه کرد. از جمله افراد مهم دیگری که از اوباما حمایت کردند می توان رابرت دنیرو، تام هنکس، بروس اسپرینگستین، و این کوچولوی نازنین(!) را نام برد. اما نباید نقش Obama girl یا اوباما دخت (ترجمه خوبیه!؟) را فراموش کنیم. فیلمی که او درباره اوباما ساخت (من عاشق اوباما هستم) و اوایل به نظر می رسید حالت مسخره دارد هم اکنون به بیش از ۱۱ میلیون بازدید رسیده، نقش مهمی در برنده شدن اوباما داشته و خود اوبامادخت را تبدیل به یک طرفدار جدی اوباما کرده که فیلم های بعدی اش هم در حمایت از اوباما روی اینترنت زیاد پخش شد. نقش مجری های تلوزینونی معروف و برنامه های طنز هم در این انتخابات خیلی پررنگ بود. اکثر این برنامه ها طرفدار اوباما بودند. اوپرا که مهمترینشان بود را قبلاْ گفتم. علاوه بر آن رقصیدن اوباما در برنامه الن خیلی دلبری کرد (نه واقعاْ خوب رقصید!). برنامه های جان استورات، استیون کلبرت، دیوید لترمن، و بیل ماهر، به وضوح بیشتر طرفدار اوباما بودند تا مکین گرچه بیشتر آنها رسماْ چنین اعلام نمی کردند. حتماْ می دانید که شبکه فاکس نیوز در آمریکا شبکه راست های افراطی است و بسیار طرفدار بوش و مکین است. این شبکه هر چی اخلاق کاری و خبرنگاری حرفه ای است را زیر پا گذاشت تا به زور از مکین حمایت کند و به اوباما حمله کند. متأسفانه بسیاری از مردم آمریکا این شبکه را تماشا می کنند و دوست دارند. یکی از مهمترین دلایل پیروزی اوباما این بود که خوب توانست با این شبکه مبارزه کند. هم خودش و هم طرفدارانش. یک نفر شبکه ای در یوتوب درست کرده که بخش مخصوصی از آن ویژه آشکار سازی جانبگیری های فکس نیوز است. از میان این ویدیوها این یکی را مخصوصاً پیشنهاد می کنم. این هم یک فیلم از دفاع کردن مدیر روابط عمومی اوباما از وی در فاکس نیوز. یکی از وحشتناک ترین برنامه های فاکس نیوز برنامه فاکتور اورایلی است که شاید ضد اوباما ترین برنامه تلوزیونی در آمریکا بود اما اوباما در آن برنامه حاضر شد و از خودش دفاع کرد. اما برنامه های طنز فقط در حمایت از اوباما نقش نداشتند بلکه در مسخره کردن جان مکین و سارا پیلین هم خیلی اتفاقات جالبی رخ داد. در واقع نه اوباما نه همسرش و نه جو بایدن (کاندیدای نایب رئیسی اوباما) زیاد چیزی برای مسخره کردن نداشتند که برنامه های طنز از آن استفاده کنند. در عوض جان مکین به خصوص با انتخاب سارا پیلین (Sarah Palin) به عنوان نایب رئیس حسابی برنامه های طنز را تغذیه کرد. از همان ابتدای انتخاب سارا پیلین بعضی ها متوجه شباهت چهره او با تینا فی بازیگر و نویسنده معروف طنز شدند. گویا خودش هم متوجه شد! تینا فی آنچنان هنرمندان و خنده دار در برنامه Saturday Night Live یا SNL ادای سارا پیلین را در آورد که تمام دنیا از خنده روده بر شدند (مثلاْ اینجا، اینجا، اینجا، و اینجا را ببینید). اما شباهت چهره تنها دلیل با مزگی این کلیپ ها نبود. سارا پیلین آنقدر سوتی می داد که همیشه و از همان اول مسخره کردن او راحت بود. فیلم های مسخره کردن سارا پیلین (مانند این) در یوتوب آنقدر زیاد هستند که حد ندارد. سارا پیلین برای اینکه نشان بدهد جنبه دارد خودش یک بار در برنامه SNL حاضر شد. تعداد بیننده های SNL آن شب رکورد شکست ولی کمک زیادی به پیلین نکرد و تا آخرش هم کسی زیاد او را جدی نگرفت. منتقدین معتقدند انتخاب او بزرگترین اشتباه مکین بود. به هر حال به نظر من خطر بزرگی از بیخ گوش جهان رد شد. بازیگر معروف مت دیمون هم همین نظر را داشت که فیلمش نزدیک به ۵ میلیون بار مشاهده شده. اینکه او نایب رئیسی باشد که رئیسش ۷۲ ساله است و چندان وضع سلامتی اش مناسب نیست، خیلی ترسناک بود. یک نفر از همکلاسی های آمریکایی ام می گفت اگر مکین و پیلین برنده شوند ممکن است شهروندی آمریکا را از خودش صلب کند و شهروند کانادا شود. در یوتوب هم بعضی ها همین نظر را داشتند. نقش سیاهپوستان در حمایت از اوباما و در نهایت انتخاب او بسیار مهم بود. یکی از جاهای جالبی که این نقش خودش را نشان داد به داستان آگهی های وازاااپ (Wassup) بر می گردد. این سری آگهی های شرکت بادوایزر از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۲ از تلوزیون پخش می شدند و آنچنان معروف شدند که تبدیل به یک پدیده فرهنگی شدند. آگهی اصلی وازاااپ را می توانید اینجا ببینید و بخندید. بعدها قطعات طنز بسیاری مبتنی بر این آگهی ساخته شد. این سری آگهی ها یک عده جوان بیکار را نشان می دهد که معمولاْ در حال بی خیالی هستند و وقتی به هم زنگ می زنند فقط با لحن با مزه ای می پرسند چه خبر (what's up?). آنها آنقدر بیکارند که تفریح مورد علاقه شان همین است که به روشهای بامزه به هم بگویند وازااااپ. در عین حال صمیمیت و علاقه و سرخوشی که میان آنها هست نیز با همین عبارت منتقل می شود. برای انتخابات ۲۰۰۸ تهیه کنندگان و بازیگران این آگهی یک بار دیگر دور هم جمع شدند و یک بازسازی از آن در حمایت از اوباما ساختند که واقعاْ تکان دهنده است و خیلی مفید و مختصر کل ۸ سال بوش را به باد انتقاد می گیرد. این هم از آن فیلم هایی بود که دست به دست در اینترنت پخش شد و هم اکنون به نزدیک ۵ میلیون بازدید رسیده است. خب امیدوارم توانسته باشم خلاصه ای از مهم ترین و با مزه ترین کلیپ های ویدیویی که در این انتخابات تاریخ ساز شدند را معرفی کنم. اگر چیز مهم را جا انداختم در قسمت نظرها بنویسید. جالب اینجا است که بسیاری از فیلم هایی که معرفی کردم (اوبامادخت، موسیقی ما می توانیم، آگهی وازااپ و...) برای یوتوب ساخته شدند و اولین بار در آنجا قرار داده شدند. بعداْ خبرگزاری ها و برنامه های تلوزیونی آنها را از یوتوب دانلود کرده و پخش کردند! در آخر از شما دعوت می کنم اگر از دیدن این گونه فیلم ها هنوز خسته نشدید، کل کل رقص اوباما و مکین را تماشا کنید. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 آبان1387ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
بالاخره رایانه (Laptop) جدیدی که اینجا سفارش داده بودم آمد. این عزیز زیبا از نوع Lenovo ThinkPad T400 است. امروز مراحل فارسی سازی را انجام دادم و بالاخره خلاصه ای از پايان نامه کارشناسی ارشدم را به شکل pdf درآوردم و روی سايت گذاشتم. آن را می توانيد در اينجا بيابيد.
نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مهر1387ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
خب الان حدود ۳ هفته است که در کانادا هستم و مطالب زیادی به نظرم آمده که می توانم در وبلاگ بنویسم. چند نکته جالب که خیلی زود نظرم را جلب کرد:
- کانادا سوپ آدم است. همه جور آدم جورواجور از همه جای جهان اینجا هستند. به خصوص شهر تورنتو که از متوسط کانادا هم تنوعش بیشتر است. در این چند روزی که اینجا بوده ام با آدم هایی از لیبی، فیجی، چین، ترکیه، انگلستان، آمریکا، هند، پرتقال، سومالی، کنیا، پاکستان، افغانستان، و حتی خود کانادا(!) آشنا شده ام. و البته ایرانی هم اینجا زیاد هست. به سختی می توان گروهی آدم کنار یکدیگر پیدا کرد که همگی از یک نژاد باشند. - خیابان ها خیلی منظم هستند. ماشین ها خیلی خیلی با احتیاط رانندگی می کنند و چنان به عابر پیاده احترام می گذارند که آدم معذب می شود! هر بار که پایم را از پیاده رو روی خط عابر پیاده می گذارم و می بینم همه ماشین ها به احترام من می ایستند نمی توانم جلوی لبخندم را بگیرم! برای جبران لطفشان من هم در جاهایی که چراغ راهنما دارد صبر می کنم تا چراغ عبور عابر روشن شود. - مردم راحت لباس می پوشند. دیدن مردم در خیابان با شلوارک یا سایر لباس هایی که در ایران «خانگی» محسوب می شوند اصلا عجیب نیست. در زندگی روزمره کمتر از ما نگران ظاهر خود هستند. - افراد چاق اینجا خیلی بیشتر هستند. همچنین افراد دچار معلولیت جسمی و نیز افراد دارای هویت جنسی غیر عادی. این افراد خیلی بیشتر در جامعه پذیرفته می شوند. در پست های بعدی بیشتر درباره دانشکده ای که در آن هستم و کلاس های درسی و آموخنه هایم می نویسم. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مهر1387ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
خوانندگان عزیز وبلاگ، یک خبر مهم دارم که البته در آینده بیشتر درباره اش توضیح می دهم. خلاصه اش اینه که دارم از ایران به کانادا سفر می کنم برای ادامه تحصیل. دلیل کم کاری اخیرم در وبلاگ درگیری های مربوط به رفتنم بود. کارشناسی ارشد مدیریت کارآفرینی را اینجا تمام کردم و دارم برای دکترای مدیریت استراتژیک به دانشکده کسب و کار شولیخ در دانشگاه یورک کانادا می روم. به کلی فصل جدیدی در زندگی ام آغاز خواهد شد. سعی می کنم ببینم در این زندگی جدید چه چیزهای جالبی می توانم برای نوشتن در این وبلاگ پیدا کنم.
همچنان که منتظر خبرهای بعدی هستید شما هم نظر بدهید که درباره چه چیزهایی از آنجا بنویسم برایتان جالب است. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
در سفر شمال امسال که با دانشکده کارآفرینی رفتیم هنگامی که در قطار بودیم یکی از مسئولین دانشکده کاغذهایی را میان دانشجویان توزیع کرد که در واقع یک مسابقه ذهنی بود. روی این برگه ها نوشته شده بود: کلمه می خریم، جایزه می دهیم. به سه نفر از کسانی که بیشترین کلمات معنی دار را با حروف ذیل بسازند جایزه می دهیم. کلماتی که حروف تکراری دارند را هم می خریم. (جایزه ویژه «به متراژ اتاق امور دانشجویی ۵۰۰۰ ریالی» به کسی تعلق می گیرد که جمله مورد نظر را هم بسازد.) ی ش ک ه ف ن ر س د ا م من و برخی دیگر از بچه ها از فرصتی که برای خلاقیت در کردن ایجاد شده بود استفاده کردیم و شروع کردیم به تراوشات ذهنی. اولین کلمه ها را نوشتیم: شک، فنر، دام، ... در مورد بعضی کلمه ها می شد بیشتر مانور داد: کفش، کفاش، کفاشی، ... کم کم به کلمه هاب بلندتر رسیدیم: شیرین کام، آدامس، مشاهیر، اسکادران، ... برخی اسامی یادمان آمد: شمیم، شهین، شاهین، مهین، سمانه، ... برخی فامیل ها نیز به حروف می خوردند: رادمنش، امیری، کیهانی(!) .... و برخی هم اسمشان می خورد هم فامیلشان: مهران مدیری. چند مورد اصطلاح نیز در می آمد: کفن و دفن، سرانه هر نفر، نکیر و منکر و... کم کم که ذهنمان به تعداد زیادی کلمه مجهز شد( در کل حدود ۵۰۰ کلمه ساختیم)، می توانستیم به جمله هم فکر کنیم. واضح بود که عبارت «دانشکده کارآفرینی» را می توان با این کلمات ساخت و حتماْ این عبارت در «جمله مورد نظر» وجود دارد. ابتدا جملات ساده به ذهنمان رسید: دانشکده کارآفرینی شیک شد، کارآفرین شاد شد، ... و به تدریج جملاتی که می ساختیم هم پیچیده تر می شدند: همراه دانشکده کارآفرینی سفر کردیم، دانشکده کارآفرینی هنرمند می آفریند، ... یکی از طولانی ترین جملاتی که ساختیم البته زیاد ربطی به دانشکده کارآفرینی نداشت: مادر داماد سینی را داد سمیرا که مهریه شما مهرداد ما را فراری داد! وقتی به اینجا رسیده بودیم دیگر ذهنمان از جایی که طراح مسابقه در نظر داشت فراتر رفته بود (این را بعداْ فهمیدیم) اما مگر ذهن های خلاق ما ولکن بود؟! کم کم که ذهنمان به نوع جملاتی که می شد با این یازده حرف ساخت آشنا می شد متوجه شدیم که می توان جملات آهنگ دار ساخت و بسیاری از ترکیب های این واژه ها شبیه مصرع های شعر درمی آیند. وقتی من سعی کردم اولین مصرع را بسازم چند نفر گفتند برو بابا! یعنی برایشان خیلی دور از ذهن به نظر می رسید که بتوان با تنها یازده حرف که این همه به زور با آنها کلمه و جمله ساخته بودیم، شعر هم بگوییم! اما به حر حال به کارمان ادامه دادیم. مقدار زیادی از شب را در قطار مشغول بودیم و بالاخره صبح که از راه رسید، قطار به ساری رسید و در همان زمان بود که شعر ما تکمیل شد (بیت اول اشاره به همین نکته دارد). درست است که عالی نیست اما با توجه به اینکه فقط با ۱۱ حرف ساخته شده است، به نظرم کار بدی نیست! اسم آن را گذاشتیم «کارآفرین نامه» که برگرفته از «اسکندرنامه» نظامی بود که در آن برای اولین بار واژه کارآفرین در زبان فارسی ساخته شد. کارآفرین نامه می سراييم در اين دم ندای كارآفرينی | كه ساری میرسد همای كارآفرينی می دانم احتمالاْ فکر می کنید که چقدر ما بیکار بودیم! یا شاید مثل آن حکایتی فکر می کنید که در دبیرستان می خواندیم که فردی پیش شاعر معبتری رفت و گفت که توانسته است شعری بسراید که از حرف الف در آن استفاده نشده است. شاعر معروف که شعر او را خواند گفت «بهتر بود از بقیه حروف هم استفاده نمی کردید!». اما به هر حال به نظر من داستان جالبی بود از خلافیت. ابتدا اصلاْ فکر نمی کردیم که شدنی باشد که با این ۱۱ حرف شعر بگوییم. حتی جمله هایی که می ساختیم ابتدا خیلی ساده بودند. اما رفته رفته ذهنمان عادت کرد که در قالب این ۱۱ حرف فکر کند. اگر بیشتر وقت می گذاشتیم هم احتمالاْ شعر بهتری از آب در می آمد ولی دیگر واقعاْ باید بیکار می بودیم....! بعداْ فهمیدیم که طراح مسابقه اصلاْ فکر نمی کرد که بتوان این همه کلمه با این یازده حرف ساخت و جمله مورد نظرش هم از همان جملات ساده بود: در دانشکده کارآفرینی سر کاریم! نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
اولش فكر كردم سایت Yaari.com فقط يك سايت شبكه اجتماعي مانند 360 و اوركات و.. است. چيزي طول نكشيد كه فهميدم چه فرق هاي مهمي دارد. از آدم سوء استفاده مي كند و با آبروي آدم بازي ميكند. درباره اش به تفصيل در وبلاگ انگليسي ام نوشته ام. از همه كساني كه براي آنها از طرف من دعوت نامه اين سايت آمده است عذر خواهي مي كنم. همه را تشويق مي كنم كه عضو نشوند و اگر عضو هستند بيرون بيايند. به روز رسانی: برخی از دوستان برداشت های اشتباه از نوشته فوق کرده اند و فکر کردند که شاید «یاری» به رایانه های آنها یا ایمیل های آنها آسیب می رساند. باید خدمتتان عرض کنم که اصلاْ اینطور نیست. یاری هیچ آسیب اینگونه نمی رساند. فقط مقداری با آبروی شما بازی می کند چون بدون اجازه آگاهانه شما برای تمام ایمیل های موجود در بانک ایمیل های شما (Address Book) دعوت نامه می فرستد. این کار غیر اخلاقی است اما قانونی است چرا که در توافقنامه ای که شما با انتخاب گزینه «من موافق هستم» یا همان I agree آن را امضا می کنید این موضوع ذکر شده است. اما چون کسی معمولاْ این توافقنامه ها را نمی خواند این کار آنها نامردی است. بهترين راه براي مقابله با اين سايت اين است كه در آن عضو نشويد يا اگر عضو شديد حساب خود را در آن غير فعال كنيد (از طریق خود سایت یاری). به ديگران هم توصيه كنيد كه عضو نشوند. اگر از Gmail استفاده می کنید، برای اینکه ایمیل های دعوتنامه یاری دیگر اعصاب شما را خورد نکنند راه آسانی وجود دارد که می توانید با ایجاد فیلتر آنها را به طور خودکار حذف کنید. در نظرات این پست، كيهان اين روش را شرح داده است. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1387ساعت 3:48 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
در سفری که امسال با دانشجویان و اساتید و کارکنان دانشکده کارآفرینی به شمال رفتیم، این داستان واقعی را دوستم مهدی کولوبندی تعریف کرد: در یکی از ایستگاه های متروی تهران، اگر اشتباه نکنم خط میرداماد روزی یک پیرمرد وارد واگن مخصوص بانوان شد و روی صندلی نشست. این حرکت وی با اعتراض رو به رو شد و بانوان از وی خواستند که به واگن بغلی که آقایان در آن بودند نقل مکان کند. اما پیرمرد از جایش تکان نمی خورد و فقط می گفت: من می خواهم بروم میرداماد! مسئولین و نگهبانان ایستگاه مترو نیز از راه رسیدند و از پیرمرد خواهش کردند تا از واگن ویژه بانوان خارج شود. اما پیرمرد هیچ جوره کوتاه نمی آمد و فقط تکرار می کرد: من می خواهم بروم میرداماد! بالاخره پس از اینکه پیرمرد یک تنه باعث چند دقیقه تاخیر مترو شده بود، شخص مدیر ایستگاه از راه رسید. این مدیر وقتی به محل واگن بانوان رسید به سادگی از پیرمرد پرسید: پدر جان چه مشکلی پیش آمده؟ و پیرمرد در جواب گفت: من می خواهم بروم میرداماد! مدیر به راحتی پاسخ داد: خب پدر جان این واگن نمی ره میرداماد، واگن بغلی میره میرداماد! و پیرمرد از جا بلند شد و به واگن بغلی رفت. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
پیتر دراکر (تولد: ۱۹۰۹ وفات: ۲۰۰۵) امروزه به عنوان یکی از بزرگان مدیریت شناخته می شود. در پاییز ۱۹۴۳ که او هنوز زیاد معروف نبود و فقط یک کتاب نوشته بود (Future of Industrial Man) شخصی از شرکت بزرگ جنرال موتورز (General Motors) با او تماس گرفت و او را دعوت به مطالعه این شرکت نمود. این دعوت منجر به این شد که پیتر دراکر ۱۸ ماه در داخل مجموعه جنرال موتورز مستقر شد و به مشاهده و مطالعه نحوه کار این شرکت پرداخت. از اینجا بود که پیتر دراکر وارد رشته مدیریت شد. در سال ۱۹۴۶ دراکر در کتاب «Concept of the Corporation» نتایج مطالعات خود در جنرال موتورز را چاپ کرد. این کتاب از جمله بهترین و تأثيرگذارترين آثار وی محسوب میشود. اما معمولا در این گونه کتاب ها دراکر درباره مطالب شخصی و خصوصی تر زیاد چیزی نمی نوشت. او تنها در یک کتاب به نوشتن مطالب شخصی پرداخت. این کتاب که «Adventures of a Bystander» نام دارد به گفته خود وی و بسیاری از خوانندگانش از جمله من، زیباترين و دوست داشتنی ترين كتابش است. در یکی از فصل های این کتاب دراکر به روایت مطالب ناگفته و شخصی تر از دورانش در جنرال موتورز می پردازد. اینطوری که دراکر در آن کتاب از مدیرعامل آن زمان جنرال موتورز، آلفرد اسلون (Alfred Sloan) و سایر مدیران ارشد این شرکت بزرگ تعریف می کند، آنها مردانی بسیار ماهر و بزرگوار بوده اند که دراکر را تحت تأثیر قرار دادند. در این کتاب دراکر شخصیت بسیاری از آنها را تشریح می کند. این کتاب دراکر به فارسی هم ترجمه شده است و فقط از همین فصل داستان های بسیار جالبی می توان از آن بازگو کرد مانند اینکه چگونه آلفرد اسلون به خاطر مشکل شنوایی اش یک ابزار مدیریتی فوق العاده پیدا کرده بود و یا اینکه روابط با مزه جنرال موتورز با اتحادیه کارگران چگونه بود و یا داستان فهرست دخترانی که روی کاغذ به یکی از مدیران داده شد برای ازدواج و... اما یک روایت مختصر در این فصل از این کتاب هست که هرگز فراموش نخواهم کرد. امروز ناگهان احساس کردم که دوست دارم این داستان را با خوانندگان این وبلاگ در میان بگذارم. آن هم با ترجمه و روایت خودم. شاید به این دلیل که چند روزی است که شدیدا تحت تأثير عکسی از جسد سوزانده شده یک فاحشه در ایران قرار گرفته ام.
در آن سال ها (حدود ۱۹۴۴) شرکت جنرال موتورز ستاره کسب و کار آمریکا بود. سهام آن طلایی محسوب می شد و همیشه سود آور بود. این شرکت بزرگ علاوه بر تولید ماشین برای تولید تجهیزات نظامی نیز به ارتش کمک می کرد. در آن زمان آمریکا درگیر جنگ جهانی دوم بود و نیاز به این تجهیرات بسیار زیاد بود. در عین حال مقدار زیادی از نیروی کار به جنگ رفته بودند و نیروی کار کافی برای تولید در کشور یافت نمی شد. نیک دریستات (Nick Dreystadt) یکی از مدیران فوق العادهای بود که دراکر شناخت. منشی او همیشه در کمد دفترش یک جفت کفش اضافی نگهداری می کرد چون خیلی وقت ها پیش می آمد که دریستات با کفش های لنگه به لنگه سر کار حاضر می شد. در جنرال موتورز او را به عنوان کسی می شناختند که یک تنه پردرآمدترین بخش جنرال موتورز (کادیلاک) را از مرگ نجات داده بود و از نو ساخته بود. اگر در سن ۴۸ سالگی بر اثر سرطان فوت نمی کرد به احتمال زیاد مدیرعامل شرکت می شد. او کسی بود که وقتی مدیر میانی بود بدون اجازه وسط جلسه مدیران ارشد پرید و التماس کرد ۱۰ دقیقه به او وقت بدهند. مدیران ارشد داشتند تصمیم می گرفتند که بخش کادیلاک را از شرکت حذف کنند ولی دریستات برنامه ای برای نجات آن ارائه داد. او اشاره کرد که در بازار خاص سیاهپوستان ثروتمند کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی آنها است و به دلیل اینکه این افراد در آن زمان دسترسی به نمادهای اجتماعی دیگر مانند خانه ها و هتل های مجلل نداشتند، خریدن کادیلاک تنها راه آنها برای اظهار بزرگی بود. اما شاید بزرگترین خصیصه دریستات احترامی بود که او برای کارمندان قائل بود. این موضوع در یک روایت جالب از دراکر دیده می شود. دریستات بدون توجه به توصیه های مدیریت ارشد، یکی از پرخطرترین پروژه های ارتش را قبول کرد و تصمیم گرفت یک قطعه حساس نظامی را در کادیلاک تولید کند. همه می دانستند که این کار نیاز به مکانیک های بسیار متخصص دارد. در آن زمان هیچ نیروی کاری در دیترویت (Detroit) پیدا نمی شد چه برسد به مکانیک های بسیار متخصص! دریستات می گفت «این کار باید انجام شود. و اگر ما در کادیلاک نتوانیم، چه کسی می تواند؟». در آن زمان تنها نیروی کاری که در خیابان های شهر پیدا می شد فاحشه های سیاهپوست بودند. بنابراین دریستات حدود ۲۰۰۰ تن از آنها را استخدام کرد! او می گفت: «اما مدیران خانه های فساد را هم استخدام کنید، آنها می دانند چطوری این خانم ها را مدیریت کنند». بیشتر این خانم ها سواد خواندن نداشتند در حالی که کار آنها نیاز به خواندن دستورالعمل های بلندبالا داشت. دریستات گفت «وقت نداریم به آنها خواندن یاد بدهیم» بنابراین خودش رفت پای میز کار آنها و به شخصه چند عدد از دستگاه ها را ساخت تا مراحل کار را کامل یاد بگیرد. وقتی یاد گرفت یک دوربین آورد و از تمام مراحل فیلمبرداری کرد. او قسمت های مختلف فیلم را روی یک پروژکتور قرار داد و با یک نمودار جریان آنها را به هم متصل کرد. در این جریان کار یک چراغ قرمز روشن می شد که به کارگر نشان بدهد که چه کاری را انجام داده است، و یک چراغ سبز نشان می داد که در مرحله بعدی چه کاری را باید انجام دهد. یک چراغ زرد نیز نشان می داد که قبل از مرحله بعد باید مراقب چه چیزهایی باشد. این روش کار سال ها بعد در بسیاری از کارخانه ها استاندارد شد ولی کمتر کسی می داند که نیک دریستات آن را اختراع کرد، و کمتر کسی می داند به چه دلیل. در کمتر از چند هفته این نیروهای بی سواد و بی تخصص، کاری بهتر و سیرعتر از آنچه قبلا مکانیک های بسیار متخصص انجام می دادند ارائه کردند. اما در سرتاسر شرکت و شهر دیترویت این بخش از مجموعه کادیلاک مورد تمسخر و توهین قرار گرفت و بعضاْ خانه فساد جنرال موتورز نام گذاشته می شد. دریستات فورا در مقابل این اتهامات واکنش نشان داد: «این خانم ها همکاران من و شما هستند. آنها خوب کار می کنند و برای کارشان احترام قائل اند. گذشته شان هر چه که باشد، آنها شایسته همان احترامی هستند که به سایر همکارانتان می گذارید.» اما در آن زمان اتحادیه کارگران صنعت خودرو بیشتر متشکل از سفیدپوستان مذهبی و بنیادگرا بود که حتی خانم های سفیدپوست را نیز دوست نداشتند سر کار ببینند، چه برسد به فاحشه های سیاهپوست! آنها به شرکت فشار آوردند که وعده بدهد که وقتی نیروهای کار از جنگ برگشتند، این خانم ها را اخراج کند. با وجود فشارهای زیاد و بد و بیراه های فراوان که نثار او می کردند، دریستات تلاش می کرد تا حداقل تعدادی از خانم ها را سر کار نگه دارد. او می گفت «برای اولین بار در زندگی شان، این بیچاره ها دستمزد درست و حسابی می گیرند، شرایط کاری معقول دارند و حق و حقوقی دارند. و برای اولین بار آبرو و عزت نفس پیدا کرده اند. این وظیفه ما است که آنها را از طرد و نفرت دوباره نجات دهیم». هنگامی که جنگ پایان یافت و نیروها برگشتند، خانم ها اخراج شدند و بسیاری از آنها اقدام به خودکشی کردند. نیک دریستات در دفتر کارش نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود و در حالی که اشک در چشمانش داشت می گفت «خدا من را ببخشد، من در نجات این بندگان خدا ناکام ماندم». نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 خرداد1387ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
رشته کارآفرینی در بسیاری از کشورهای جهان به عنوان یک رشته دانشگاهی تدریس می شود. حداقل در بسیاری از دانشگاه های معتبر آمریکا و کانادا که شخصاْ تعداد زیادی از آنها را مرور کرده ام رشته کارآفرینی در تمام سطوح لیسانس (مانند اینجا، اینجا و اینجا)، فوق لیسانس، و دکترا پیدا می شود. در بعضی جاها رویکرد عملی تر است و در بعضی دیگر نظری تر است. در مقطع دكترا رویكرد نظری است و در مقاطع لیسانس و فوق لیسانس بار عملی بیشتری دارد. در بسیاری از دانشگاه ها مراكز مختلفی مخصوص كارآفرینی وجود دارند كه بسیاری از آنها مراكز تحقیقاتی و مطالعاتی هستند كه به مطالعه علم كارآفرینی می پردازند (مانند اینجا، اینجا و اینجا). چیزی شبیه به دانشكده كارآفرینی در آمریكا و كانادا كم هست ولی هست (مانند اینجا و اینجا) ولی در استرالیا و جاهای دیگر پیدا می شود و در اروپا زیاد هست (نتایج این جستجو را ببینید). به هر حال به نظر من بحث بر سر اینكه آیا رشته كارآفرینی اصلاً معنی می دهد یا نه دیگر زیاد بحث مهمی نیست و جوابش به اندازه كافی روشن است. اینكه آیا باید به شكل یك دانشكده جدا باشد یا نه هم سوال زیاد مهمی نیست. مهم این است كه لازم است در ایران به آن بپردازیم. اما همین كه خارجی ها این رشته را دارند نوع آموزش كارآفرینی در ایران را توجیه نمی كند. باید بررسی بیشتری بشود روی این موضوع كه چه انواعی از آموزش كارآفرینی در ایران لازم است و هر نوع در كجاها باید ارائه شود. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
این روزها وقت انتخاب رشته کارشناسی ارشد است و بسیاری از دوستان به دنبال اطلاعاتی درباره رشته کارآفرینی می گردند. این وبلاگ تا به حال در این زمینه پیشرو بوده است. در همین راستا یک متن ۱۶ صفحه ای آماده کرده ام که دوستان می توانند برای آگاهی بیشتر درباره کارآفرینی و رشته آن در ایران از آن استفاده کنند: توضیحاتی درباره زمینه علمی کارآفرینی و رشته کارآفرینی در ایران - کیهانی (۱۳۸۷) - پیوند مستقیم گفتارهایی از این متن را در ادامه می آورم
میتوان گفت اگر رشتههای ديگر مديريت به بررسی سازمانهای موجود می پردازند، رشته كارآفرينی به بررسی پديد آمدن سازمانها میپردازد. در پاسخ به اتهامات مبنی بر اينكه كارآفرينی به عنوان يك رشته هيچ چيز جديدی ندارد كه در رشتههای ديگر مورد مطالعه قرار نگيرد، اسكات شين و سانكاران ونكاتارامان مقالهاي نوشتند كه اين مقاله بسيار به تثبيت علم كارآفرينی به عنوان يك رشته مستقل كمك كرد. يك تقسيمبندی خوب براي درك رابطه كارآفرينی با آموزش چنين است: آموزش از طريق كارآفرينی، آموزش برای كارآفرينی، و آموزش درباره كارآفرينی. میتوان گفت كه كارشناسی ارشد كارآفرينی در ايران ميان آموزش «برای» كارآفرينی و آموزش «درباره» كارآفرينی هنوز مسير مشخصی را در پيش نگرفته است و عناصری از هر دو نوع آموزش در آن ديده می شود. اما روش مناسب برای جذب دانشجو، برنامه درسی لازم، اساتيد مورد نياز، و تسهيلات لازم براي اين دو مسير به كلي با هم فرق ميكنند. يك سؤال بسيار متداول در ميان افرادی كه می خواهند براي ورود يا عدم ورود به رشته كارآفرينی تصميمگيری كنند اين است كه آينده كاری اين رشته چگونه است؟ در پاسخ به اين سؤال برخی از افراد اشاره میكنند كه اين سؤال اشتباهی است چرا كه كارآفرين قرار نيست كار گير بياورد، او خودش كسب و كار راهاندازی میكند. امّا اين انتقاد تنها وقتی وارد است كه «آموزش برای كارافرينی» را در نظر بگيريم. افرادي كه قرار است «آموزش درباره كارآفريني» ببينند كاملاً حق دارند كه چنين سؤالی بپرسند. اتفاقاً آموزشی كه هماكنون در ايران و در دانشگاه تهران وجود دارد بيشتر نزديك به آموزش «درباره كارآفرينی» است. برخی از فرصتهای كاری برای افرادی كه درباره كارآفرينی دانش اندوختهاند در زمینه هایی مانند آموزش، پژوهش، تهیه محتوا، مشاوره کارآفرینی، کارآفرینی سازمانی، مشاوره سرمایه گذاری، سیاست گذاری و قانونگذاری یافت می شود. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
ریچارد فلوریدا (Richard Florida) در کتابی که در سال ۲۰۰۲ با عنوان «صعود طبقه خلاق» (Rise of the Creative Class) نوشت، به اهمیت توانایی جذب انسان های خلاق به یک کشور برای توسعه اقتصادی آن اشاره می کند. به گفته وی انسان های خلاق جذب کشورهایی می شوند که سه T داشته باشند: Technology (فناوری)، Talent (استعداد)، و Tolerance (تحمل). برای فراهم کردن این زمینه ها دولت می تواند نقش بسیار مهمی داشته باشد. امروزه آلمانی ها با وجود اینکه آدم های خلاق و نخبه زیاد دارند، این افراد در بسیاری از موارد خلاقیت خود را در کشورهای دیگر به خصوص آمریکا بروز می دهند و هنر کارآفرینی خود را در آنجا به کار می برند. این اتفاقات باعث شده است تا آلمانی ها از خود سوال کنند که چرا؟ به وضوح نقش سیاست های دولت انکارناپذیر است. این موضوع یکی از انگیزه های نوشتن کتابی درباره سیاستگذاری کارآفرینی شد که بخش مهمی از آن را ترجمه کرده ام و می توانید آن را در اینجا بخوانید: قهرمانان محلی در دهکده جهانی: جهانی شدن و سیاست گذاری های جدید کارآفرینی (۲۰۰۵) این کتاب تأكيد ويژه ای دارد بر مفهومی با عنوان «مدیریت راهبردی مکان ها» (Strategic Management of Places) که در واقع پیشنهاد می کند که سیاستگذاری توسعه کارآفرینی باید حتماْ در سطح منطقه نیز انجام شود. من قبلاْ در برخورد با کارهای برنامه LEED در OECD نیز تأکید بر سیاست گذاری محلی در سطح منطقه را دیده بودم. به گفته سرجیو آرزنی تحقیقات ۱۰ ساله برنامه LEED در OECD نشان می دهد که در صورتی که سیاست های توسعه کارآفرینی برای محل های مختلف به طور خاص طراحی شوند، می توانند منجر به سطح مناسبی از اشتغال زایی شوند. علاوه بر مدیریت راهبردی مکان ها این کتاب تأکید دارد که رویکرد نوظهور در سیاستگذاری کارآفرینی بر تسهیل و تشویق تولید و تجاری سازی دانش متمرکز است. در این راستا است که نقش دانشگاه ها و کارآفرینی دانشگاهی بسیار مهم می شود. این موضوع سياستگذاران را در سرتاسر جهان علاقهمند كرده است كه دانشگاهها را به شكل «دانشگاههای كارآفرين» توسعه دهند. بسياری از دانشگاههای جهان امروزه به سختي تلاش ميكنند تا موفقيتهای دانشگاههای كارآفرين مثل MIT را در كشورهای خود تكرار كنند. طبق يك مطالعه تا اواسط دهه 1990 فارغالتحصيلان و اساتيد دانشگاه MIT در حدود 4000 شركت تأسيس كرده بودند كه اين شركتها تنها در سال ۱۹۹۴ براي 1.1 ميليون نفر اشتغال ايجاد كرده و 232 ميليارد دلار فروش داشته اند. اگر اين شركتها يك كشور مستقل بودند، بيست و چهارمين اقتصاد قدرتمند جهان می شدند. دانشگاه MIT به تنهايی يك موتور مهم در توسعه اقتصادی كشور آمريكا است. طبیعی است که کشورهای دیگر هم آرزو دارند از این موتورها داشته باشند! مقاله ای درباره کارآفرینی دانشگاهی هم ترجمه کرده ام که اطلاعات خوبی درباره تاریخ دانشگاه کارآفرین و چگونگی پیدایش آن در آمریکا می دهد: اختراع دانشگاه کارآفرین (۲۰۰۳) نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
امروز ۳ اردیبهشت، روز ملّی کارآفرینی است. دوست داشتم به این مناسبت مطلبی بنویسم. بنابراین کمی از آخرین تحقیقاتم را در زمینه کارآفرینی با شما در میان می گذارم. موفق شدم اولین باری که واژه «کارآفرین» در ادبیات فارسی به وجود آمده را شناسایی کنم**. فکر می کردم احتمالاْ اولین بار کسی در یک قرن اخیر آن را به عنوان ترجمه واژه Entrepreneur ساخته باشد. امّا این واژه از خیلی وقت پیش در زبان فارسی وجود داشته و معنی آن «خدا» بوده است! موضوع حداقل تا قرن هفتم برمی گردد. اولین بار نظامی گنجوی در اسکندرنامه اش این واژه را ساخته است: ز ما قرعه بر کاری انداختن ز کارآفرین کارها ساختن (متن کامل شعر را می توانید «اینجا» ببینید) برای همین این واژه به معنی خداوند در نسخه های کامل فرهنگ آناندراج، فرهنگ معین و لغت نامه دهخدا (با ارجاع به همین بیت) آمده است. فرهنگ معین علاوه بر معنی خداوند اضافه کرده است: «کارآفریننده، آنکه کار ایجاد کند». دکتر جعفری مقدم اعتقاد دارد که در بیت فوق جالب است که روی کارساز بودن کارآفرین تاکید شده است و باید دقت کرد که در آن زمان واژه «کار» مقداری متفاوت با امروز به کار می رفته است. آیت اله عمید زنجانی هم اولین باری که با کارآفرینی آشنا شده بود اشاره کرده بود که کارآفرین اصلی خدا است. البته من زیاد مطمئن نیستم که بشود به مفهوم خدا گفت Entrepreneur چرا كه ريسك، فرصت، و... در آن زمینه معني نمي دهد. نظر شما چيست؟ هنوز نتوانسته ام سر دربیاورم که چه کسی برای اولین بار واژه كارآفرين را به عنوان ترجمه Entrepreneur به کار برده است. در این زمینه مکاتباتی با پروفسور واقفی، یکی از اولین محققین کارآفرینی در ایران و نویسنده کتاب «کارآفرینان ایران» و همچنین دکتر کتیل سلویک مکاتبه کرده ام. دکتر سلویک می گوید آقای خلیلی، بنیانگذار بوتان اعتقاد دارد که این ترجمه کار جامعه شناس معروف ایرانی، علی اسدی بوده است ولی هنوز شواهد محکمی برای این ادعا پیدا نکرده ام. در همین جا اعلام می کنم هر کسی اطلاعاتی درباره ریشه واژه کارآفرین به عنوان ترجمه Entrepreneur در ایران دارد، من علاقه مند به راهنمایی ایشان هستم.
**لازم به ذکر است که واقعاْ هیچ مدرکی ندارم که ثابت کنم قبل از نظامی کسی این واژه را به کار نبرده بود اما تا کنون که نیافته ام و بعید می دانم کسی بیابد. بنابراین تا زمانی که چنین مدرکی نداریم می توانیم بگوییم اولین مورد شناسایی شده واژه کارآفرین در همین بیت فوق از دفتر شرف نامه، بخشی از اسکندر نامه نظامی گنجوی بوده است.
در پست قبلی فراموش کردم از نویسندگان نظرهای بسیار خوبی که درباره مطلب «زبان انگلیسی و توسعه ملی ایران» نظر نوشته بودند تشکر کنم. به خصوص کیهان و امید که نظرات انتقادی خوبی ارائه کردند و به پخته شدن بحث کمک کردند. هر کسی آن پست را می خواند حتماْ خوب است نظرهای این دوستان را هم بخواند. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
بحث زبان انگلیسی شد یاد یک پست جالب افتادم که قبلا نوشته بودم (اینجا) که در آن یک ترجمه برای عبارت Project Plan Design Proposal ارائه داده بودم: طرح طرح طرح طرح! حالا می خواهم اقدام به ترجمه یک قطعه متن بنمایم.
متن اصلی: In a notable meeting the project manager and the eminent designer discussed the process of designing a project plan. The project manager asked the eminent designer to come up with an initial design for the project plan. The eminent designer promised to design the project plan and introduce his first proposal for the project plan design by the next day. In the next meeting, the issue of bringing up the topic of the project plan design proposal was raised. ترجمه من: در يك جلسه مطرح، مدير طرح و طراح مطرح، فرايند طراحی طرح طرح را مورد بحث قرار دادند. مدير طرح از طراح مطرح خواست تا طرح اوليه ای برای طرح طرح ارائه دهد. طراح مطرح قول داد طرح طرح را طراحی کند و اولین طرح خود برای طرح طرح طرح را تا روز بعدی مطرح کند. در جلسه بعدُ مساله طرح موضوع طرح طرح طرح طرح مطرح شد. به قول دوستان خوب شد واژه طرح را از عربی برداشتیم وگرنه بدون آن چه می کردیم؟! نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
در مطلب امروز به مسئله نقش زیان انگلیسی در توسعه ملی ایران می پردازم. امتحان پایان ترم درس «سیاست گذاری توسعه کارآفرینی» یک سوال جالب داشت که بیشترین نمره را هم این سوال به خود اختصاص داده بود. خلاصه اش این بود که یک برنامه توسعه کارآفرینی برای کشور به طور خلاصه بنویسید! سوال بسیار خوبی بود چون اجازه می داد هر چی در طول ترم یاد گرفتیم و هر چی خودمان بهش فکر کرده بودیم و هر چی از جاهای دیگر خوانده بودیم را به هم وصل کنیم و خلاقیت به خرج بدهیم و یک برنامه خلق کنیم. برای پاسخ به همچین سوالی مجبور می شوید به همه چیز فکر کنید و همه عوامل درگیر و روابطشان با یکدیگر را در نظر بگیرید... بگذریم از ارزش های آموزشی اینگونه سوالات.... در طول پاسخی که به این سوال نوشتم فکر کنم سه یا چهار بار زیر سرفصل های مختلف مانند «توسعه روابط بین المللی»، «آموزش»، «حرکت به سمت فعالیت های دانش محور» و... نوشتم «توسعه زبان انگلیسی». در بررسی عوامل عقب ماندگی اقتصادی ایران بعضی مشکلات خودشان از مشکلات ریشه ای تری ریشه می گیرند. اگر بتوانیم ریشه ای ترین مشکلات را شناسایی کنیم، قدم بسیار مفیدی برداشته ایم. به نظر من یکی از موانع بسیار ریشه ای توسعه اقتصادی در ایران سواد پایین ایرانیان در زبان انگلیسی است. سه دلیل برای این ادعا را در ادامه تشریح می کنم. عقب ماندگی علمی (به خصوص در علوم انسانی) واقعیت این است که بالا بروید، پایین بیایید، بیشتر دانش بشر به زبان فارسی وجود ندارد. به زبان انگلیسی وجود دارد. تا هنگامی که در دانشگاه هایمان سواد انگلیسی در حدی باشد که امروز هست سطح دانش در این دانشگاه ها هم تعریفی نخواهد داشت. این موضوع به خصوص در علوم انسانی مهم است چرا که وابستگی این علوم به زبان بیشتر است. به طور متوسط در دانشگاه های ایران نه تنها بیشتر دانش جهان را نمی فهمیم بلکه بسیاری از آن را که فکر می کنیم فهمیده ایم، اشتباه فهمیده ایم! محدود ماندن ما به زبان فارسی باعث می شود نتوانیم در توسعه دانش بشر نقش چندانی داشته باشیم. چیز زیادی به علم جهان اضافه نمی کنیم و خودمان را از مقدار زیادی از آن محروم می کنیم. دلیل اینکه کشور ایران این همه سال از علم کارآفرینی محروم بوده چیست؟! کمی خجالت آور است که اقرار کنیم یک دلیل عمده آن این بوده که برای واژه Entrepreneurship معادل فارسی نداشتیم. حالا برای کارآفرینی معادل پیدا کردیم و رشته علمی آن را راه انداختیم. بقیه واژه هایی که هنوز نمی شناسیم چطور؟ به جرأت ميیتوانم بگويم كه بسياری از مقالات علمی جهانتراز امروزی را اصلاْ ترجمه هم نمی توانیم بکنیم چون برای تعداد زیادی از واژه های آنها معادل نداریم. در نتیجه اصلاْ جامعه علمی ایران سراغشان هم نمی رود! انزوای فرهنگی / سیاسی / اقتصادی در یک پروژه هنری می خواستند برای تشویق خیالپردازی هنرمندانه از افراد بخواهند که یک عکس از صحنه های دور و برتان بگیرید که فکر می کنید احتمالاْ شبیه جای مرموزی است که تا به حال نرفته اید. برای این جای مرموز شهر تهران انتخاب شده است! (لینک) ما با مردم جهان زیاد ارتباط نداریم. آخر زبانمان زیاد خوب نیست. در نتیجه آنها هم زیاد با ما ارتباط ندارند. در نتیجه تهران می شود یک سرزمین عجیب و غریب که هیچ کس نمی شناسد. بازارهای ما همچنان محدودیت هایی برای تجارت آزاد دارند و برای همین هنوز عضو سازمان تجارت جهانی نیستیم. تحقیقات نشان داده که کشورهایی که تجارت خارجی را آزادتر گذاشته اند از لحاظ اقتصادی موفق تر بوده اند. سیستم پولی و بانکی ما آنقدر عقب افتاده و جدا از جهان است که هنوز به راحتی نمی توانیم کارت اعتباری تهیه کنیم یا با حساب های الکترونیکی تجارت کنیم. در خارج سال ها است که این فناوری ها پول در جیب مردم ریخته است. از نظر سیاسی هم که دیگر خودتان می دانید تا چه اندازه محبوب هستیم. التبه همه این انواع انزوا با یکدیگر مرتبط هستند. مثلاْ طبق مطالعات آقای زاکرمن از مرکز تحقیقات اینترنت و جامعه هاروارد (لینک)، تأثیرگذارترین عامل در مقدار توجهی که کشورها در رسانه ها می گیرند، GDP آنها است. بله دوستان. ما در جهان منزوی هستیم. و عین خیالمان هم نیست! چرا عین خیالمان نیست؟! چون زبانمان خوب نیست! اصلاْ کاری نداریم که دیگران ما را نمی شناسند. ما هم آنها را نمی شناسیم. اصولاْ وقتی زبان کسی را نمی فهمید و از هم دور زندگی می کنید و ارتباطی با ههم ندارید زیاد برای هم معنی دار نیستید. یک استاد دانشگاه در ایران هیچ لزومی نمی بینید که علم خود را به سطح جهانی برساند و به انگلیسی مقاله بنویسد یا با خارجی ها ارتباط علمی داشته باشد. چون خارجی ها تأثيری در زندگی اش ندارند. دانشجویانش و همکارانش همه ایرانی اند و برای ایرانی هایی که اکثراْ هم زبانشان زیاد خوب نیست بیشترین معنی را دارد. ترجمه و ترجمه و ترجمه و پول های هدر رفته ایرانیان فکر کنید چقدر پول و زمان و انرژی در ایران صرف ترجمه می شود؟ چقدر در دانشگاه هایمان پول و زمان و انرژی که باید خرج تولید و توسعه و یادگیری و کاربرد دانش بشود خرج ترجمه آن می شود؟ خواندن یک مقاله دو صفحه ای انگلیسی و درک آن شاید برای من ۱۰ دقیقه طول بکشد ولی ترجمه آن حداقل یک ساعت وقت می گیرد. اما استادهای من در دانشگاه برای اینکه من علم یاد بگیرم به من نمی گویند از آن مسیر ۱۰ دقیقه ای بروم و در هر ساعت به اندازه ۶ مقاله دو صفحه ای مطلب یاد بگیرم. به من می گویند ترجمه کنم و در نتیجه بهره وری یادگیری خودم را حداقل یک ششم کاهش دهم. جمع بزنید روی کل ایران. سواد کم در زبان انگلیسی بهره وری کشور را به شدت پایین آورده است. و البته همه می دانند که بهره وری عامل کلیدی توسعه اقتصادی است. مایکل پورتر نشان داد که بهره وری عامل کلیدی رقابتپذیری کشورها است. حالا بعد از اینکه این مطلب را نوشتم، باید بروم نزدیک به ۵۰-۶۰ صفحه ای که اساتید مختلف برای ترجمه به من مشق داده اند را انجام بدهم! یک نیروی جوان این کشور به جای تولید ارزش های بهتر با کارایی بیشتر باید تمام وقت شب و روزش را بنشیند و ترجمه کند! یک مثال تمامی سه مسئله اشاره شده در فوق به هم ارتباط دارند. با یک مثال توضبح می دهم. استاد دانشگاهی را در نظر بگیرید که می خواهد کتاب بنویسد. از آنجا که سطح علمی اش احتمالاْ در سطح جهانتراز نیست یا زبانش زیاد خوب نیست نمی تواند کتاب انگلیسی بنویسد. پس از این طریق هم ارتباطی بین او با جامعه علمی جهانی برقرار نمی شود و انزوا ایجاد می کند. کتاب فارسی یا تأليف است یا ترجمه. اگر تأليف باشد هم باز معمولاْ مقدار زیادی از آن ترجمه است و بیشتر گردآوری است تا تأليف. اگر هم واقعاً تأليف خالص باشد سطحش پايين است (چون کسی که زبانش خوب باشد و دانش سطح جهانی را بفهمد و علمش جهانتراز باشد، می توانست کتاب انگلیسی بنویسد). برای ترجمه هم مقدار زیادی پول و انرژی و وقت خودش یا دانشجویانش صرف می شود و آخرش هم کیفیت ترجمه ها چندان خوب نیست چون ترجمه کنندگان زیاد زبانشان خوب نیست! این کتاب چاپ می شود و برای آموزش و استفاده بقیه مورد استفاده قرار می گیرد و طبیعتاْ کیفیت علم آنها را هم پایینتر از سطح جهانی نگه می دارد. در یک سیکل معیوب قرار داریم که عقب ماندگی مان همینطور منجر به عقب ماندگی بیشتر می شود. چند ایده و راهکارهایی برای آینده:
و در پایان... درست است که بعضی جاها باید فارسی را کمرنگتر کنیم. ولی نه همه جا. همچنان زبان زیبای فارسی را هم باید حفظ کنیم ولی به نظر من نباید آنقدر حرص حفظ کردنش را بخوریم که باعث این همه عقب ماندگی و جیب ها و سفره های خالی شویم. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ را زماني شروع کردم که دانشجوی ليسانس رياضی کاربردی بودم و به تدریج به سمت علم مدیریت و کسب و کار حرکت می کردم. از آن زمان تا کنون خیلی اتفاقات افتاده است ولی این وبلاگ همچنان باقی است. تمام مدتی که در زمینه مشاوره مدیریت در ایرن فعالیت می کردم و تمام مدتی که برای کنکور کارشناسی ارشد آماده می شدم و تمام مدتی که مشغول تحصیل در رشته کارشناسی ارشد مدیریت کارآفرینی بودم به نوشتن در این وبلاگ ادامه دادم. بعضی وقت ها سیر تکاملی دیدگاه ها و آموخته هایم در طول زمان مشهود است. در حال حاضر مشغول تحصیل در دوره دکترای مدیریت راهبردی در دانشکده کسب و کار شولیک، دانشگاه یورک کانادا هستم. به دلیل فشردگی زیاد کارهای علمی، کمتر فرصت وبلاگنویسی دارم اما سعی می کنم همچنان بنویسم.
|
| آرشیو موضوعی |
|
كنكور و رشته مديريت و MBA كارآفريني و رشته مديريت كارآفريني |
|
RSS
|